به کالج شعر عبدالرضایی بپیوندید کشیش اینیاتزیو کشیشی بود که هر روز میبایست برود و برای
صومعه صدقه جمع کند. به جاهایی که آدمهای فقیر بودند بیشتر میرفت. چون که
مردم فقیر آن چیزی را که بهش میدادند از صمیم قلب میدادند. اما پیش
فرانکینوی محضر دار هیچ وقت نمیرفت. چون او را آدم بدقلبی میدانست که خون
مردم بدبخت را میمکید.
یک روز فرانکینوی محضردار که از دست اینیاتزیو به خاطر اینکه به
خانهاش نمیرفت ناراحت بود، رفت به صومعه تا از رفتار بد کشیش اینیاتزیو
پیش رئیس صومعه شکایت کند: «پدر به نظرتون من این قدر آدم بی ارزشی هستم؟»
رئیس صومعه بهش گفت که آرام باشد و او خودش کشیش اینیاتزیو رو سر جاش
مینشاند و محضردار آرام شد و رفت.