حالا که داشتند تکهتکهاش میکردند زبان باز کرده بود.
وقتی دیگر چیزی برای از دست دادن
نداری همه چیز را میگویی،شاید هم هیچ وقت نگویی،مثل زندایی متهم به مرگی
میماند که اگر راز هم دستانش را میگفت باز هم اعدام میشد یا میگفت و
میمردند یا نمی گفت و میمرد.
از روزی که آوردم شاهد چیزهای بسیاری بودم،رویم دراز کشید لپ تاپش را باز کرد دختری آنسوی دنیا می رقصید و او روی من آبش را پاشید.
