خرید بک لینک

نگهبان با ناراحتی گفت:« نمیشه!»

پرسیدم:« چرا نمیشه؟»

«چون ممنوعه!»

«چرا ممنوعه؟»

«چون ممنوعه، بابا جون، واسه ی مریضا بیرون رفتن ممنوعه!»

با غرور گفتم:«اما من… من جزو زخمیام.»

نگهبان نگاه تحقیرآمیزی به من کرد و گفت:«حتماً اولین باریه که زخمی می شی، وگرنه می دونستی که زخمیا هم جزو مریضان. خوب حالا دیگه برو!»

اما من نمی توانستم این را بپذیرم.

گفتم:« منو درک کن دیگه! فقط می خوام از اون دختره که اونجاس شیرینی بخرم.»

و به بیرون اشاره کردم، همان جایی که یک دخترک زیبای روس در برف و بوران ایستاده بود و شیرینی می فروخت.

گفت:«زود باش برو تو!»

ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان حسنی تاريخ: شنبه 9 ارديبهشت 1396 ساعت: 15:06

صفحه بندی