در طول همه این سالها این چهارمین باری بود که با این مشکل
مواجه شده بودند که چه هدیهای برای پسر جوانی که به بیماری شدید روانی
مبتلاست بگیرند. خود پسرک که آرزوی داشتن چیزی را نداشت. وسایلی که آدمها
ساختهاند از نظر او یا لانه قدرتهای شیطانی بودند، که فقط او قادر به
درکشان بود، یا ابزارهای زشت و زمختی که در دنیای انتزاعی او هیچ
استفادهای نداشتند. بعد از قلم گرفتن چند وسیله که احتمال داشت باعث آزار و
ترس او شوند ( مثل هر نوع ابزار) پدر و مادرش یک خوراکی خوشمزه و بی ضرر –
یک سبد شامل ده بسته ژله میوهای با طعمهای مختلف – را به عنوان کادو
انتخاب کردند.
پسرک سالها بعد از ازدواج آنها به دنیا آمده بود و حالا بعد از
سپری شدن این همه سال، پدر و مادرش دیگر پیر شده بودند. پیرزن موهای
خاکستریش را بیدقت و حوصله، بالای سرش سنجاق کرده بود و لباس مشکی ارزان
قیمتی به تن داشت. او برخلاف دیگر زنان همسن و سالش (برای مثال همین زن
همسایهشان، خانم سول، که صورتش سرخ و سفید بود و خون زیر پوستش میدوید و
کلاهش مثل باغهای اطراف بروک پر از گل بود) در زیر نور آفتاب رنگ پریده و
نزار به نظر میرسید. شوهرش که در کشور خودشان یک تاجر نسبتا موفق بود حالا
در نیویورک از هر لحاظ به برادرش ایزاک، یک آمریکایی تمام و کمال که چهل
ساله به نظر میرسید، وابسته بود. این زن و شوهر به ندرت ایزاک را میدیدند
و به او لقب “شازده” داده بودند.
ادامه مطلب
برچسب:
نویسنده: ماهان حسنی
تاريخ: چهارشنبه
13 ارديبهشت
1396 ساعت: 1:25