زمانی دلوز کارکرد قدرت را در جدایی انسان از آنچه میتواند
انجام دهد، یعنی از بالقوگیاش، دانست. نیروهای فعال از به عمل درآمدن
بازداشته میشوند، خواه به این دلیل که فاقد شرایط مادی لازم هستند خواه به
این سبب که منع آنها را رسماً ناممکن میسازد. در هر دو حالت قدرت، در
جابرانهترین و خشنترین شکلاش، انسان را از بالقوگیاش جدا میسازد، بدین
طریق موجبات ناتوانی او را فراهم میآورد. با این وجود، قدرت کارکرد پنهان
دیگری نیز دارد که بهطور مستقیم بر آنچه انسانها میتوانند انجام دهند –
بالقوگیشان- اثر نمیگذارد بل بر «نابالقوگی» آنها، آنچه نمیتوانند
انجام دهند، یا به بیان بهتر، آنچه میتوانند انجام ندهند، اثر میگذارد.
این نکته که بالقوگی همواره بهنحوی بنیادین یک نابالقوگی بوده
و توانایی انجام دادن همواره، پیشتر، توانایی انجام ندادن است در اندیشهی
ارسطو در باب تئوری بالقوگی نقشی اساسی و تعیین کننده دارد. همانگونه که
خود او در جلد نهم «متافیزیک» اشاره میکند:
ادامه مطلب
برچسب:
نویسنده: ماهان حسنی
تاريخ: دوشنبه
18 ارديبهشت
1396 ساعت: 0:00