خرید بک لینک

چند سالی این حوالی نبودند، نمیدانم پدرش چه غلطی کرد که مجبور شدند برگردند روستا.
لاکردار بدجوری روی مخم رفته بود، هیچ رقم پا نمیداد و مثل سگ مرا دنبالش میکشاند، هر وقت هم بیخیال میشدم، یک لبخند ژکوند تحویلم میداد و لبهای سرخش حریصترم میکرد، لامصب آنقدر جذاب بود که نمیشد ازش دل کَند.
البته یکبار توی شهر دیدمش، با بچههای مدرسه دنبالش رفتم، هرچه تیکه بلد بودم بهش انداختم؛ اما سفت میکرد و تو نمیرفت.
_ خانومی یه پا میدی به جانباز؟
بیانصاف پا نمیداد. مال من که نمیشد باید حرکتی پیاده میکردم.
.
.
.
.
از روش بلند شدم، از خون خبری نبود؛ دوباره مرده بود، طفلی!

برچسب: نویسنده: ماهان حسنی تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 3:12

صفحه بندی