دیدگاه کریستوا در این خصوص که در حالت طبیعى همواره دو نیرو در کردارهاى دلالتى زبان جارى است تنها محدود به کردارهاى «امر نمادین»، « نشانهاى» تحلیل متن در دلالتى همچون سخن گفتن یا نوشتن باقى نمیماند. (بخش اعظم کار کریستوا مربوط به تشخیص و طبقهبندى لحظاتى است که در آنها امر نشانهای، امر نمادین را به چالش میکشد.) به اعتقاد گراهام آلن، در نظریهى کریستوا، بافت گفتمانى هر جامعه نیز باید یک بافت گفتمانى جایگشتى باشد. کریستوا، برخلاف باختین و پیروان امروزى وى چون منصور معدل، معتقد بود صرف وجود گفتمانهاى متعدد در بافت گفتمانى یک جامعه یا به عبارت دیگر صرف وجود پلورالیسم گفتمانى در یک جامعه نمیتواند بیانگر طبیعى بودن فرآیند دلالتى زبان در آن جامعه باشد. کریستوا آن بافت گفتمانى را طبیعى و دمکراتیک میداند که در آن هم گفتمانهاى متعلق به حوزهى امر نشانهاى و هم گفتمانهاى متعلق به حوزهى امر نمادین وجود داشته باشند و این دو نوع متفاوت گفتمان بتوانند در فرآیند منازعات گفتمانى جامعه همدیگر را کنترل نمایند. کریستوا جوامع امروزى غرب را با وجود پلورالیسم گفتمانى موجود در آنها جوامعى دمکراتیک و انسانى نمیداند. او پلورالیسم یا تکثر گفتمانى موجود در این جوامع را صرفاً نشاندهندهى تکثر و تعدد گفتمانهاى متعلق به حوزهى امر نمادین (عقلانیت) در این جوامع مىداند و معتقد است در این جوامع گفتمان علمى قدرت گفتمانهاى خارج از قلمرو علم و گفتمان پدرسالار قدرت گفتمانهاى زنانه را سرکوب نموده است. کریستوا شرق را آن فضاى فرهنگى یا بافت گفتمانى میدانست که در آن هنوز هر دو نوع گفتمانهاى متعلق به حوزهى امر نشانهاى و حوزهى امر نمادین حضور دارند و کل فرآیند دلالتى زبان میتواند در آنجا به فعل درآید. سوژهى طبیعى: سوژهى منقسم یا دو شقى همانگونه که پیش از این گفته شد، کریستوا معتقد بود هر گونه نظریه دربارهى زبان باید نظریهاى در خصوص سوژه یا فاعل زبان نیز باشد. « نوع طبیعى سوژهى زبانى » از اینرو، او در نظریهى خود میکوشد ویژگیهایی را نیز به ما معرفى نماید. کریستوا در این خصوص که سوژههاى زبانى در درون فرآیند دلالتى زبان ساخته مىشوند با دیگر نظریهپردازانِ گفتمان، اشتراکِ نظر داشت. او معتقد بود سوژه حاصلى از فرآیندهاى زبا نشناختى است. ما کسانى مىشویم که حاصل مشارکت در فرآیندهاى دلالتىاند. هیچ آگاهى مقدم بر استعمال زبان وجود ندارد. با اینحال، میان نظریهى او در خصوص سوژه با دیگر نظریهپردازان گفتمانى یک تفاوت اساسى وجود دارد. کریستوا اعتقاد داشت به تبع دوگانه و تضادمند بودن فرآیند دلالتى زبان، سوژههاى سخنگو نیز در تضاد ساخته میشوند. دوگانگى موجود در درون فرآیند دلالتى زبان باعث به وجود آمدن سوژههایى میشود که در ملتقاى امر نشانهاى(گفتمانهاى احساسى- نامنطقى) و امر نمادین (گفتمانهاى عقلانى- منطقى) شکل میگیرند. سوژهى زبانشناسانه همواره توسط نظام دلالتىاى که خود در چارچوب آن سخن میگوید، منقسم و معین میشود. موجود سخنگو یک سوژه در فرآیند و نامتجانس است، چرا که هویت او هرگز ثبات نمیپذیرد. سوژه میان امور آگاهانه و ناآگاهانه، خرد و میل، امور عقلانى و ناعقلانى، امور اجتماعى و پیشااجتماعى و امور ارتباطپذیر و ارتباطناپذیر تقسیم شده است. نباید تصور کرد که سوژههاى زبانى با تأثیرپذیرى از یک نظام نشانهاى و دفاع از آن، صرفاً خود را در تعارض با نظام نشانهاى دیگر تعریف مینمایند؛ سوژهى زبانى مجموعهاى نیست که همواره با دیگران در تعارض است. اما هرگز با خود تعارض ندارد. سوژهى زبانى، مانند جامعه در روند تغییر است. ذهنی که هویتش دچار بحران است. سوژهى سخنگو با تأثیرپذیرى از نظامهاى نشانهاى متفاوت، میان آنها تقسیم شده است. مسألهى سوژهى سخنگو نه ایدئولوژى است؛ سوژهها همه ساختارها و منازعات «بحران ایدئولوژیک ذهن » بلکه ایدئولوژیکى را با خود به همراه دارند که در جامعه و از طریق گفتمان بیان شدهاند. او نظریهى خود دربارهى «سوژه» سوژهى منقسم زبانى را با کمک گرفتن از نظریهى روانکاوى لاکان پردازش میکند. لاکان در نظریهى روانکاوى خود دربارهى سوژه را ساخت ناقصى میداند که همواره تلاش میکند به یک کل تبدیل شود نظریهی سوژهی لاکان با نوزادی آغاز میشود، که از محدودیتهایش بىاطلاع است و در همزیستى با مادر و جهان اطرافش زندگى میکند. نوزاد در ابتدا در داخل حوزهاى از تمامیت و وفور تولد مییابد، در آغوش مادرش احساس ارضا شدن میکند و تمام نیازهایى را که با آنها مواجه شده، حتى قبل از این که آ نها را تشخیص داده باشد، برآورده مىسازد. به ویژه این امر در زهدان رخ میدهد: تغذیه همیشگى است و بنابراین گرسنگى وجود ندارد، هیچ نور شدید و صداى ناهنجارى نیست و درجه حرارت هوا نیز همیشه همان درجه حرارت بدن است. این تمامیت در روزهاى اولیهى زندگى نوزاد، حداقل تا زمانى که شکاف میان یک نیاز و ارضاى آن را تشخیص دهد، ادامه مییابد. با فاصله گرفتن تدریجى نوزاد از مادر و ورود به دنیاى زبان به او احساس نقصان دست میدهد، اما خاطرهى احساس تمامیت و کمال در او باقى میماند. هر چه فاصلهى سوژه از نوزادى بیشتر میشود تلاش میکند تا دوباره به تمامیت دوران نوزادى تبدیل شود. به اعتقاد لاکان، آنچه ما میخواهیم این است که مورد عشق پایدار و تزلزلناپذیر مادر باشیم، اما اگر آن عشق را میداشتیم هرگز پیشرفت نمیکردیم و به موجودات سخ نگو تبدیل نمیشدیم. (کریستوا شرق را آن فضاى فرهنگى یا بافت گفتمانى میدانست که در آن هنوز هر دو نوع گفتمانهاى متعلق به حوزهى امر نشانهاى و حوزهى امر نمادین حضور دارند وکل فرآیند دلالتى زبان میتواند در آنجا به فعل درآید.) ما زبان و مهارتهاى بهکارگیریاش را به عنوان جبرانى براى آن چه که از دست دادهایم میآموزیم: یعنى در آغوش گرفته شدن به وسیلهى تن مادر. نوزاد وقتى از مادر فاصله میگیرد، امیال خود را از دست میدهد و وارد دنیاى امر نمادین میشود. در این نظم است که فرد تبدیل به سوژه میشود. در نظریه لاکان، ورود به دنیاى زبان یعنى از دست دادن امیال و پذیرفتن هویتهاى متفاوتى که گفتمانهاى مختلف به ما اعطا میکنند. کریستوا دیدگاههاى لاکان را میپذیرد، اما در این خصوص که خود « میل » فرد با وارد شدن به دنیاى امر نمادین یا زبان اجتماعى نیروى را از دست میدهد و به طور مطلق تابع گفتمانهاى هویتبخش عقلانى میشود با وى موافق نیست. به اعتقاد کریستوا، اگر حوزهى امر نمادین یکى از حوزههاى دلالتى زبان باشد، امیال نیز حوزهاى دیگر از فرآیند دلالتی زبان را شکل میدهند. که او آن را حوزهی «امر نشانهاى» مینامد. کریستوا، برخلاف لاکان، معتقد است بُعد پیشانمادین زبان هرگز بیرون از دسترس نیست. امر نشانهاى همواره در فرآیند دلالت باقى میماند و نیروى خود را در درون امر نمادین خالى میسازد. به اعتقاد کریستوا، سوژهى سخنگو در ملتقاى میل با اندیشه، یا ناخودآگاه و خودآگاه شکل میگیرد. او معتقد است سوژه میان دو حوزهى دلالتى تقسیم شده است: امر نمادین که دربرگیرندهى زبان عقلانى، اجتماعى و وحدتبخش است و حوزهى امر نشانهاى که متضمن زبان انگیزهها، رانههاى احساسى و دیگر ابعاد غیرعقلانى و پیشااجتماعى انسان است. به اعتقاد کریستوا چنین سوژههایى به هنگام استفاده از زبان، هر دو نیروى امر نمادین و نشان هاى را در زبان جارى میسازند و زبان را هم براى بیان واضح و قاعدهمند اندیشه و معنا و هم براى ابراز و بیان احساسات و رانههاى خود به کار میگیرند و به تولید متون و نظامهاى نشانهاى مىپردازند که در آنها فرآیند دلالت مبتنى بر « جایگشت » و انتقال از یک (یا چندین) نظام نشانهاى به یک (یا چندین) نظام نشان هاى دیگر است. کریستوا معتقد است کردارهاى دلالتى (کتاب، مقاله، سخنرانى، کلاس درس و…) این دسته از فاعلان بیان، عرصهاى است: « بینامتنیت » از جایگشتهاى نظامهاى دلالتى گوناگون یا یک بینامتنیت حاصل از پیوند نظامهاى نشان هاى عقلانى، فلسفى و تحلیلى با نظامهاى نشانهاى شاعرانه، ادبى، احساسى- عاطفى، قومى، مذهبى و پر از راز و حیرت مانند نظامهاى نشان هاى عارفانه. آ چه کریستوا در خصوص سوژههاى دو شقى مطرح میسازد، البته، مربوط به سوژههاى زبانى ایدهآل است که کریستوا آن را در وجود نویسندگان آوانگارد یافته است. کریستوا از دو نوع دیگر سوژههاى زبانى نیز سخن میگوید: ۱) کسانى که فقط نیروى امر نمادین را در زبان جارى میسازند و زبان را صرفاً براى بیان واضح و قاعدهمند معنا به کار میگیرند و به تولید نظامهاى نشانهاى عقلانى و علمى میپردازند. فیلسوفان، منتقدانان ومتفکران دانشگاهى نمونهى ایدهآل اینچنین فاعلانى هستند. این گروه از فاعلان بیان، زبان را براى ایجاد رابطهى روشن و براى بیان قاعدهمند و واضح استدلالها و تحلیلهاى خود به کار میگیرند و میکوشند با استفاده از نحو و معناشناسى متعارف، سخنان خود را به دقیقترین شکل ممکن مطرح براى سازند. این گروه از افراد عموماً از « متون ظاهرى »عقلانى، علمى – یا قانونمدار میپردازند. ۲) کسانى که فقط نیروى امر نشانهاى را در زبان جارى میسازند و زبان را صرفاً براى بیان احساسات، عواطف، رانهها، و انرژیهاى بدنى و روانى خود به کار میگیرند و به تولید نظامهاى نشانهاى ادبى، هنرى، عاشقانه، عاطفى، و دینى میپردازند. هنرمندان، بهویژه شاعران، و دیگر افرادى همچون عارفان، عاشقان، مداحان، موعظهگران، انقلابیون، مادران، و… که زبان را صرفاً براى بیان رانهها و احساسات خود به کار میگیرند، نمونهى ایدهآل اینچنین فاعلانى هستند. این افراد براى بیان امیال پیشازبانشناسانهى خود اغلب از بیان « تمهیدات آواشناسانه » . ادبیای چون ضربآهنگ و لحن، نوا، تکرار، داستانپردازى، استعاره، کنایه، تمثیل، مجاز، تلمیح، هجو، هزل، اغراق، آشنازدایى، تشخیص، روایت، نقل خاطره، نقل تاریخ، پند و اندرزگویى، نقل قطعاتى از متون دینى، جریان سیال ذهن متونى – « متون زایشى » و بر هم زدن سیر زمان استفاده میکنند و به تولید انباشته از احساس، متونى که نظم عقلانى موجود را از هم گسسته و متزلزل میسازند، متونى موسیقیایى، متونى فاقد نحو قاعدهمند – میپردازند. دلالتهاى روششناختى نظریهى کریستوا براى تعریف دامنهى متن و تحلیل متن چنانکه در بالا گفته شد، دریافت کریستوا از متن، مبتنى بر نقد دریافتهاى ایستا از متن است. کریستوا برخوردهاى پیش از خود با متن را به عنوان دریافتهاى آرشیوى، باستانشناسانه و مردهشناسانه از زبان مورد نقد قرار میدهد. کریستوا زبانشناسان پیش از خود را (بهویژه زبانشناسان ساختارگرا) دانشمندان مرده (dead) میداند. که با ابژهی خود یا زبان و متن همچون یک امر ایستا برخورد میکنند. زندگى آن را نفى میکنند و پویایى مادى آن را نادیده میگیرند. به اعتقاد کریستوا، این دسته از «انبارى از لایههاى ظریف زبانى، آرشیوى از ساختارها و گواهی از یک بدن افسردهی کم حرف» که میتوان با کاربست یک نظریه به تحلیل آن پرداخت. (دریافت کریستوا از متن، مبتنى بر نقد دریافتهاى ایستا از متن است. کریستوا برخوردهاى پیش از خود با متن را به عنوان دریافتهاى آرشیوى، باستانشناسانه و مردهشناسانه از زبان مورد نقد قرار میدهد.) او مینویسد: که با اتخاذ نگاه فرمالیستى در پى یافتن حقیقت در سخنان آویزان در هوا هستند . میخواهند حقیقت سوژه را با گوش دادن بهه روایت یک «بدن خوابیده» بدنی که از تجربهى زندهى خود جدا شده است – به دست آورند.«به عنوان دانشآموختهى علوم اجتماعى، میتوانیم به خوبى این شیوهى برخورد با متن را در تحلیل محتواهاى کمى از متون که متن را به عدد و رقم باز میگردانند و سعى در شمارش بسامد واژهها وگزارهها در یک متن به عنوان مبناى تحلیل خود دارند، مشاهده کنیم. حتى تحلیل محتواهاى کیفى نیز به همین آفت دچار است، اگر نگوییم در جامعهى علمى ما کوشیده میشود در تحلیل گفتمان و تحلیل نشانهشناختى نیز متن به عدد و رقم تقلیل یابد. دریافت کریستوا از متن، در پیوند با دریافت وى از سوژه دلالت (معنا) است. به اعتقاد کریستوا، نظریهى زبانى که به ابژهى خود یا همان متن به « سوژهى سخنگو » عنوان یک پدیدهى ایستا مینگرد در واقع پیوند متن باسوژهاى که داراى ابعاد ایدئولوژیک، تاریخى، روانى و درونى است – را نادیده میگیرد و از این طریق متن را از نیروى حیاتى آن تهى میسازد. کریستوا در نقد دیدگاههاى پیش از خود در خصوص دلالت یا معنا نیز بر این نکته تأکید م ىروزد که معنا یا دلالت یک ابژه، ثابت و تکصدا نیست؛ دلالت مجموعهى پیچیدهاى از پراکسیسها است، دلالت نه یک معنا بلکه «فرآیند دلالتى» است. حاصل از برخورد نیروى امر نشانهای با امر نمادین» یکى از مهمترین پیامدهاى این شیوهى نگریستن به متن – یعنى متن به عنوان فرآیند پویاى دلالتى حاصل از منازعهى امر نشانهاى و امر نمادین و نه یک ساختار زبانى ایستا – آن است که « تحلیل متنى » کریستوا هم به لحاظ نظرى و هم به لحاظ عملى دامنهى تحلیل متن را گسترش میدهد. پیامد مهمتر این شیوهى نگریستن به متن آن است که کریستوا دانش ما در خصوص چگونگى ایجاد پیوند میان «نظریه» با «متن» را نیز تغییر میدهد. در اینجا، به توضیح نسبت میان «نظریه» و «متن» در مدل نظرى کریستوا خواهیم پرداخت و با شرح روشن آن میکوشیم نشان دهیم مدل تحلیل متن کریستوا را میتوان در عمل به کار گرفت. دیدگاه کریستوا در خصوص رابطهی میان نظریه با متن »نیز ریشه در نقد دیدگاههای پیشین در این خصوص دارد. به اعتقاد کریستواا نظریههای خوانش متن عمدتا خود به عنوان یک .فراگفتاردرمان » مقتدر مینگرد که میکوشد با ایستادن در بالای سر متون به تحلیل. واسازی و بازسازی و آنها بپردازد.با موشکافى در آ نها نمونههاى تأییدکنندهى مثبت براى ادعاى نظرى خود بیابند. به زبان دیگر، رابطهى نظریههاى خوانش با متن رابطهای از جنس «کاربست» یا«application» است. یک محقق جامعه شناس، یا سیاستدان، یا مارکسیست، یا فمینیست، با ایستادن در بالاى سر گزارههاى ثابت و ایستاى موجود در یک متن و تحلیل کمى (کاستن آن به عدد و رقم) یا کیفى (کاستن آن به معنا و رابطهى میان جملات و پاراگرافها) آن میکوشد نشان دهد که محتوا و فرم متن، تأییدى بر ادعاى نظرى آ نها است. کریستوا با تأثیرپذیرى از تمایزى که رولان بارت میان اثر و متن مینهد، معتقد است رابطهى نظریه با متن نه یک رابطه از جنسِ «application » بلکه رابطهای از جنس «mplication» (به معناى دخالت در متن، درگیر شدن با آن و به جلو بردن آن است.) به اعتقاد کریستوا، دیگر نمیتوان گفت نظریههایى که ما به واسطهى آنها به خوانش و نقد متون میپردازیم یک فراگفتمان » هستند؛ گفتمان دربارهى متن خود چیزى جز رد یک متن نیست. اگر بخواهیم هم چون یک معلمِ روشِ تحقیق آن چه را که تا کنون گفته شد به نحوى منظم تر بیان کنیم، مى توان گفت که بنا به اندیشه ى کریستوا، متن یک فرآیند پویاى دلالت است و بهترین شیوه ى برخورد با آن نیز «درگیری و دخالت » است و نه تحلیل بیرونى آن. آن چه را به عنوان یک فرآیند پویاى دلالت مى سازد منازعه میان دو ساحت امر نشانه اى و امر نمادین است که به درون متن ریخته مى شوند . درسطح یک اثر یا متن، مهم ترین مکانیسم انتقال این دو نیرو به درون یک متن، سرمایه ى فرهنگى مؤلف آن است. سرمایه ى فرهنگى سوژه اما در نگاه کریستوا یک سرمایه ى فرهنگى یکدست و یکپارچه نیست. سوژه ى سخنگوى کریستوایى از یک ذهن ترک خورده برخوردار است که شکاف ها و تناقضات ذهنى خود را به درون متن مى ریزد. اکنون اگر بپرسیم که چرا سوژه ى سخنگو داراى یک .ذهن بحرانی. است. مى توان این پاسخ را مطرح کرد که بحرانى و چندگانه بودن ذهن سوژه ریشه در سرگذشت فردى و اجتماعى چندگانه ى او دارد. سوژه در درون بافت گفتمانى اى ساخته شده است که انباشته از چالش هاى میان امرنشانه اى و نمادین است. بنابراین، اگر مهم ترین وظیفه ى تحلیل متن را آنچنان که کریستوا میگوید متن «بحرانهای درون متن» یا «فرآیندهای برهم زننده » معنا و دلالت بنامیم تحلیل گر متن باید پس از جست وجوى نقاط بحران در درون متن – تجلى عینى بحران درون متن را مى توان در وضعیت هاى برخورد امر نشانه اى با امر نمادین یا همان میل وارونه با عقلانیت مسلط دانست -، تحلیل فرآیند پویاى دلالت در ذهن مؤلف و بافت گفتمانى که این مؤلف در بستر آن شکل یافته و به متن خود شکل داده است را مورد توجه قرار دهد. به طور خلاصه، میتوان مدل تحلیل متن کریستوا را در چند گزارهى زیر خلاصه کرد:
۱٫ متن یک فرآیند پویاى دلالت است؛ ۲٫ فرآیند پویاى دلالت موجود در متن ریشه در فرآیند پویاى سوژگى سوژه و چگونگى شکل گرفتن سوژه در درون بافت گفتمانى پویاى جامعه دارد (پس مؤلف و « داستان زندگى » تحلیلگر متن باید به شیوهى دقیق به تحلیل سرنوشت فردى چندگانهى وى در بافت گفتمانى چندگانهى جامعه بپردازد)؛ ۳٫ وظیفهى تحلیل متن بررسى این نکته است که چگونه در درون متن، امر نشانهاى و امر نمادین تداخل مییابند (بنابراین تحلیلگر متن باید به شیوهى دقیق به تحلیل فرم و محتواى متن بپردازد و نشان دهد در کدام نقاط فرمى ابعاد محتوایى، این دو وجه از متن با یکدیگر درگیر میشوند). ۴٫ تحلیل متن به معناى کاربست یک نظریه در خصوص یک متن و یافتن نکتههاى تأییدکنندهى یک ادعاى نظرى در یک متن یا مجموعهاى از متون نیست. تحلیل متن خود چیزى جز نظامى زبانى نیست که وظیفهى درگیر شدن با متن و به پیش بردن چالشهاى موجود در آن را چالشهاى بین امر نشانهاى و امر نمادین بر عهده دارد.