خرید بک لینک

جامعهی نمایش» را در آبانماه ۱۳۸۲ نوشتم. نوبل صلح به شیرین عبادی رسیده بود. هرکس به دلیلی خوشحالی میکرد. در هر اتفاقی که میافتد –مثلن در یک شوق جمعی– این خطر وجود دارد که چیزهایی از نظر پنهان بماند. ابعادی در نظر گرفته نشود. وضعیت اغراقآمیز شود. همهچیز با غلو، با بزرگنمایی عرضه شود. در این میان، کسی که با فکر سر و کار دارد، چه میتواند بکند؟ همین جاهاست که این سؤال مطرح میشود: وظیفهی روشنفکر چیست؟ مسلمن وظیفهی متفکر این نبوده، این نیست و این نخواهد بود که ابعاد مختلف اتفاق را پنهان کند، فکر را با ذوق زدهگی اشتباه بگیرد، خود و فکر و اندیشهاش را یکجا از دست بدهد و در لحظات حساس و سرنوشتساز، جمع و جمعیت را هرچه بیشتر، هرچه بهتر، از هر وجه فکری، انتقادی و ریشهای خلع سلاح کند.
«ما معاصر فقدانِ اندیشه در لحظههای بایدیم».
لازم است کمی آن وضعیت بازسازی شود: در سال ۲۰۰۳، بعد از اینکه آکادمی نوبل تصمیم گرفت نوبل صلح را به شیرین عبادی اهداء کند، خیلیها نوشتند. حرف زدند. شعر گفتند. مقاله نوشتند. مثل خیلی وقتها، مثل امروز، یکپارچهگی عجیبی به چشم میخورد که بیش از هرچیز نگران کننده است. این قبیل یکپارچهگیها دلیل بی نقص بودنِ آن حادثه و اتفاق نیست. از یک طرف به نقصها، کمبودها و آسیبها کوچکترین توجهی نمیشود و از طرف دیگر، هرگونه ایراد و اشکال حادثه، لاپوشانی میشود. قضیه را تک-بُعدی جلوه دادن، حالا با هر حربهای شد، شد. آن روز هم مثل امروز با مسألهای بنام رسانهای مواجه بودیم: همیشه یک بُعد. نام رسانه عوض میشود، بُعد همان است. افق همان. نوشتار همان. فکر (غیاب فکر) همان. و ترویجِ همان.
حالا برای اینکه مسأله را ملموستر کنیم: به عبادی جایزه میدهند. یک نویسنده، شاعر، منتقد، روشنفکر (این عناوین یعنی چه؟) در کانادا، چنان به شور و شعف میآید که فکر میکند «تاریخ ایران ورق تازهای خورده» و یکباره همه از زندان و شب سیاه و قتلعام رها شدهاند. ستارهی زن ایرانی درخشیده. گویی به آخر زمانها رسیدهایم. اینکه در هنگام وقوع حادثه، یک روشنفکر بیاید و برخوردی از روی سادهلوحی یا غیبت فکر از خود بروز بدهد، وضع را به شدت ناگوار میکند. اینجا مثل هرجا، اسم اهمیتی ندارد. ما با جایگاه افراد مواجهایم. کسانی برای خود جایگاه دست و پا میکنند و با آن جایگاه، فضا را مصادره میکنند. کسی میخواهد از جایگاه نویسنده، منتقد، شاعر، عضو کانون نویسندهگان، روشنفکر، مدرّس و … خودش را به فضا تحمیل کند –چون ما همیشه با فضای اشغالی و تحمیلی مواجهایم– در هیچجا به صورت روشن و مؤکد اعلام نمیکند که: «من از جایگاه سادهلوحانهام با شما سخن میگویم» و یا «در غیاب مطلق فکر، دست به کار نوشتن شدهام». نوشتن «جامعهی نمایش» در آن زمان، دقیقن به دلیل روشن کردن همین وضعیت دهشتناک بود. در لحظات حساس، زمانی که روشنفکر وظیفه دارد به جامعه فکر تزریق کند، میآید و فکر جامعه را دچار رخوت میکند. به جای هوشیاری، بیهوشی مینشاند. به جای عمق بخشیدن مسطح میشود و مسطح میکند.
این نخستین بار نبوده و آخرین بار هم نبوده. در ابعاد فجیعتر، اتفاقات دههی ۵۰ شمسی را به خاطر بیاوریم. عملکرد روشنفکران آن دوره را که با توده، تریاک کشیدند و فکرها را به رخوت معتاد کردند. آن قدر با مذهب ساختند که دانسته و ندانسته، به اسلام سلام کردند و دست آخر هرکدامشان یک پا «امام» شدند. معلوم نیست کِی قرار است از گذشته خوانشی انتقادی داشته باشیم و آینده را تکرارِ مو به موی گذشته نخواهیم.
سه سال و چند ماه پس از نوبل صلح، کاریکاتور مانا نیستانی در روزنامهی «ایران» بهانهای شد تا دوباره و چندباره، هیجانهای بدوی نویسنده -شاعر-منتقد-روشنفکری که یک روز با «امام»اش انقلابی میشد، روز بعد با اصلاحطلبی اسلامی تاریخ ایران را ورق ورق میکرد و هر روز و همیشه «پانا»ی خودش را به رخ میکشید، ظاهر شود. تأکید میکنم، تأکید میکنم تا تأکید کرده باشم: دست آویز قرار دادن پستترین امیال برای تهییج تودهی مردم، نام مشخصی دارد. برعهدهی هرفکر مسئول و منتقد است که توسعه و تهدید این قبیل زمینههای ارتجاعی را درک کند، حس کند و در مقابلاش موضع بگیرد. موضع بگیرد. موضع بگیرد! موضع که سکوت نیست. گاهی موضع را فریاد-نوشتن. وقتی ارتجاع دارد هستیات را ویران میکند، فضیلت را یکجا فراموش کردن! خوشآیند بودن را به دور انداختن! فراموش نکن که دستهای معلول، خیلی سالهایت را نابود کردند! با عاملِ ویرانی، نه مصالحهای که معاملهای در کار نیست. بنویس! بی مهابا، ویرانی را، ویرانگر را بنویس. نوشتن همان.
به یاد آوردن! به یاد میآورم که «غمهای بزرگ ما» را مرثیهسرای این سالها در رثای «معلم شهید!» شریعتی و آیتِ خدا، طالقانی نوشته. خودش را شاعر خواسته اما برای این معلم و آن آیتالله شعر از جنس موزون

میسروده. خودش را روشنفکر قلمداد کرده، اما «در انقلاب ایران چه گذشته و چه خواهد شد» نوشته و در بزرگداشت «امام»اش کوتاهی نکرده، نه تنها خطر تشکیل رژیم اسلامی را حس نکرده که در تشکیل آن نهایتاش را به خرج داده و بعد از استقرار همان رژیم، به اصلاحطلبی از نوع اسلامیاش دل خوش کرده و با شیرین عبادی تاریخ ایران را دگرگون دیده. هنگامی که جانِ یک کاریکاتوریست در خطر بوده، به تمامی آرمانهای آزادی و رهایی که از شرق تا غرب در جریان است، پشت کرده و عملن در کنار رژیم جمهوری اسلامی قرار گرفته و تودهی مردم را علیه کاریکاتوریست، علیه آزادی بیان شورانده. کمی بعدتر هم طبیعتن مثل خیلی از رنگارنگهای معاصر «سبز» شده تا فردا –اگر فردایی در کار باشد– چه رنگی شود.
طی این سالها که نوشتهام، به خیلی نامها برخوردم که برخورد، اجتناب ناپذیر است. آنهایی که هیچوقت و هیچجا برخورد نمیکنند، وضع ناگواری دارند: با وضعیت موجود، یعنی با نظم حاکم چنان کنار آمدهاند که جلوی خود و فکر هر برخورد را میگیرند تا مبادا به کسی، اسمی بر بخورد! ما دلاّل-مآبانه نمینویسیم. آنقدر به فکر اندیشه هستیم که به فکر عاقبت و عافیت نباشیم. با کسی تعارف نداریم که بخواهیم تعارف را به نوشتن بکشانیم و این وجه دیگری از فکر-نوشتن است: فکر را از عُرف و تعارف آزاد کردن.
چرا باید نوشتهای را که پیشتر منتشر شده، از نو منتشر کرد؟ چون کار ما نوشتن است. مینویسیم که فکری، حرفی را در دسترس قرار دهیم. نمینویسیم که در دسترس نباشیم. مینویسیم که به چیزی دست زده باشیم. نظم، قانون، رکود را برهم زده باشیم. این سانسور است که ما را نایاب میخواهد. و این ماییم که نایاب نمیشویم.
انتشار دوبارهی این متن میتواند چند پرسش را در هریک از ما زنده کند:
–چرا در اغلب جریانهای روشنفکری فارسی زبان، دغدغهی رهایی در حد حرف و کلام هم نیست و عملن با فضای بسته و محدود کنار میآید؟
–چرا در متن، حرف، فکر (فکر؟)، زوج مذهب/سنت اینقدر حضور دارد و روشنفکر فارسی زبان با «لائیسیته»ی متن، حرف و فکر، بیگانه است؟
–چرا قرائت انتقادی از گذشتهی ادبی، سیاسی و فکری وجود ندارد و رابطه، رابطه با اسم است؟
–چرا آرشیوها و بایگانیهای ما اینقدر فقیرند و متنی که کمتر از نه سال پیش نوشته شده، امروز نایاب است؟
–چرا روشنفکر فارسی زبان اینقدر در بیراهه پرسه میزند و اینقدر به ارکان سنتی/مذهبی دل میبندد؟ چرا یک روز به «امام» دل میبندد، یک روز به «خاتمی»، یک روز به «میرحسین موسوی»، با همه شکست میخورد، با همه به قتل میرسد و باز هم چشم به راه بعدیست؟
–چرا جریان «روشنفکری» حاکم با جریان «ادبی» حاکم اینقدر همسان است؟ همان راهها. همان بیراههها. همان خوب و بدها. همان اخلاق. همان تکرارها. همان حضورها. مذهبها. سنتها. فقدانها.
–چرا در فارسی روشنفکری به ارتجاع پهلو میزند؟ و چرا ادبیات از ارتجاع پهلو میگیرد؟
–چرا دستآورد روشنفکری در فارسی منجر به حذف، قتلعام، سانسور و در یک کلام، منجر به «انقلاب ارتجاعی» میشود؟
–چرا فقط دروغهای بزرگ تریبونهای بزرگ دارند؟
–و چرا؟
جامعهی نمایش
دربارهی جایزهی نوبل صلح ۲۰۰۳
پرهام شهرجردی
اتفاقن در همین «شهروند» چاپ شد: «یکی هست که در این میانه حق با او نیست. کی؟» (۱) و اتفاقن در همان مقاله و پیش از آنکه رضا براهنی شانههای هفتاد میلیون ایرانی را خستهتر بخواهد، به تفصیل درمورد اینکه ادبیات با تقدس بیگانه است، صحبت شده بود. و بعد هیجان به پا میشود و «شهروند» هیجاندوست میشود، هیجانی که نامسئولیتی است، نمایش است، نمایشی که در «جامعهی نمایش» البته جلوه میکند.
نمایش با بازیگراناش که میگویند بیاینکه چیزی برای گفتن داشته باشند، که مینویسند، بیاینکه چیزی برای نوشتن در کفشان باشد، که وانمود میکنند که میاندیشند، اما غیاب اندیشه در گفتهها و نوشتههاشان بیداد میکند. در جهت موافق آب شنا کردن، در برپا داشتن و تهییج نمایش کوشیدن و همیشه و همه جا، بنا بر اقتضای زمان، در حدی عوامپسندانه نوشتن، کار هر که باشد، در حد و اندازهی روشنفکر نیست، مگر اینکه تجدید نظری در تعریف روشنفکر صورت گرفته باشد. اینکه «شهروند» و رضا براهنی نه با مردم، که پشت سر مردم، یکیشان به شور و شعف و آن یکی به نشئهگی نامتمرکز میپردازند و در ادامه این دومی الهامی میشود برای آن اولی که «گرفتار کلمه و جمله و حال و فضای متن» (۲)اش شود، مسأله را تبدیل به مضحکه میکند.
وقتی که آقای زرهی سردبیر «شهروند»، در صدد انشای «از شما بعید است» بر میآید، در «از» فروغ میماند، یعنی در فرع، در اشاره جا میماند. سردبیر شهروند وقتی میخواهد پشت سر شیرین عبادی با براهنی «دوباره به راه بیفتد»، چون بر این تأسی توجیهی ندارد، برهاناش را از نقد شعر میگیرد، از نقد براهنی دلیل میآورد، و بعد هم لابد چیزی در حد «بن شیرینش بر شانه هایهتان»، که تکرار تجویز است. سردبیر، بعد از آنکه نطق بلندی در نکوهش «خلقیات ما ایرانیان» میکند، ضوابط حقوق بشر را برمی شمارد و «از» اینجا جلوتر نمیرود. انگار نه انگار که بحث بر سر اصل و اصول کاملن بدیهی و شناخته شده است، که همه میدانیم، تجربه میکنیم، و نمیتوانیم انکارش کنیم. سردبیر شهروند میخواهد از اصلی احقاق حق کند که حق را ناحق میکند، کلمه را قیچی میکند. مسألهی «تریاک تودهها» به جای خود، و تریاک هرکس حق محفوظ مردم، اما بزرگ داشت تریاک، در هر جا به جا باشد، در آنچه ما در آنیم، یعنی کلمه و نوشتار، راه به جایی ندارد و یک سره بیجاست. سردبیر شهروند مینویسد، گرچه «در شیوه و شتاب روزنامهنگارانه»، چرا که میخواهد «در حیطهی درک اکثریت فارسی زبانان» بماند. پس سراسر مقالهاش وا مسلمانا وامسلمانا سر میدهد. خیلی باید عوام و یا عوامفریب بود که نفی اسلام آیتاللههای ایرانی را نفی «پیروان حدود یک میلیارد نفری یک دین» دانست! خود آیتاللههای ما این قدر رادیکال نیستند که «شهروند» هست. سردبیر شهروند مفتخر به هویت مذهبی خویش است. روشن فکری که به تربیت مذهبی خود میبالد خطرناکتر از مؤمن عامی است، جزئی از جامعهی نمایش. انگار با جامعهی نمایش روبه رو هستیم. کسی میآید و اسلام حاکم را نفی میکند و آن را با حقوق بشر همخوان نمیبیند و یا اصلن از اسلامیسم و از اسلامیستها و طرز تفکرشان انتقاد میکند، این به سردبیر شهروند بر میخورد و نه تنها خودش را آزرده و طرف حمله میبیند، بلکه ایمان و امان مسلمانان جهان را در خطر میبیند و مینویسد که «مسلمانان را از دم تیغ تند و تیز نقد و نفی خود میگذراند». یکی میآید و نظریهی «تصحیح اسلام» را رد میکند و پیشنهاد شیرین عبادی را عملی نمیداند و این به نظر شهروند «تکلیف قطعی و شبههناپذیر برای مسلمانان تعیین میکنید… انسان را آسان میکنید. آدم را به موجودی تک بعدی تقلیل میدهید.» بنازم به این عرق و ایمان! انتقاد از طرز تفکر اسلامی برای سردبیر شهروند «کینهورزی و کدورتپیشگی و شگرد تمامتطلبان درون ایران است که مدام مشغول یک دست گردانی و ابلاغ انتصاباتی (کذا) کلی به آدمها هستند». آیا سردبیر شهروند به لائیسیتهی کلمه اندیشیده است؟ پاسخ او نشان میدهد که «از او بعید است».
اما روشنفکر ما، رضا براهنی.
ظرافتی لازم است که براهنیها را از هم شالودهشکنی کنیم. نه آنگونه که او هدایت را میشکند و نه آن طوری که خودش را نقض میکند. براهنیها و نه براهنی. براهنی آیا رماناش را مثل نقدش و نقدش را مثل شعرش و شعرش را مثل تفکرات منور الفکرانهاش مینویسد؟ او که مینویسد، خیلی وقتها دربارهی خیلی چیزها، و نمینویسد، گاهی دربارهی برخی چیزها، این را جای آن میگذارد و آن را جای این. پیش میآید که براهنی بیاید و «کنار پنجره بنشیند» و با رمانتیسم سپید و سیاهاش، نسخهای بنویسد، نسخهای بپیچد، براهنیهای خود را در هم بپیچد، و متنی به دست بدهد که پیش از آنکه به دست برسد از دست میرود.
رمانتیسم او اگر به «مربع مرگ» تنه نزند و جایش را نگیرد، میتواند در جای خود جایی باشد، میتواند چیزی باشد در حد و اندازهی شعرهای تغرلی براهنی؛ اینکه چطور بعد از آن همه کلنجار رفتن با دکارتیسم از جنس مفلوکاش، افلاطونیسم و گراماتولوژی، کار به اینجا میرسد که «از دور دیدم که دست در دست هم میآیند. چتر بستهی بلند دستم بود. به شرفم قسم که هر دو زیبا بودند. از هم جدا شدند. میدیدمشان؟ نه! به راهم ادامه دادم». خود بحثی است که بعدن به آن میرسیم.
وقتی که «تمرکز» برای براهنی «نشئه» میشود، براهنی منورالفکر ما، پرسههای عجیبی میزند، از خودش عقبتر میرود و دست آخر جایی که به عنوان منتقد دارد با جای قاضی عوض میکند، روشنفکریاش را با رمانتیسم عوضی میگیرد و غلو است که بر متن او حکم میراند، متن او که میخواهد نقد باشد، که میخواهد فکری باشد، فکور نیست، حرفهای نشئه است، حرفهای نشئهگی است. مثل تمرکزش. مثل اندیشههای خالی، مثل:
«از آسمان کاغذ خالی میبارد»
(از شعر «تمرکز نشئه»ی رضا براهنی)
نمیدانم کدام شاعر قاجار و یا شاه قاجار که او هم برای اعتلای زبان فارسی شاعری میکرد بیتی گفته بود:
«در لحاف فلک افتاده شکاف/برف میبارد از این کهنه لحاف». حاضران همه گفتند: «به به». شاعری هم گفت: «قربان بهتر است بفرمایید: پنبه میبارد از این کهنه لحاف» و سلطان که تمرکزش را از دست داده بود گفت: «چشم بسته غیب میگوید. دهاناش را پر از زر کنید». و اندکی طلا در دهان او ریختند.
براهنی ولخرجی میکند. از دهاناش ولخرجی میکند، از حساش خرج میکند و هر چه حسیتر می شود، کمتر فکر میکند. او احساساتاش را مینویسد، آنیت احساساتاش را که رمانتیسم است و تغزل، که تعادل ندارد، یکسره از روشنفکری جداست و گاهی با آنچه خود براهنی پیشتر گفته، پیشتر نوشته، در تضاد. یا این آن را باطل میکند، یا آن این را:
«جهان اسلامی هیچ وقت جهان ما نبوده است». این را براهنی در همین شهروند نوشته است. پس امروز او در کجای خودش ایستاده است؟
هر سال، هر موقع، هر برهه، هر بهانه، هر وزش، هر اندیشه، هر طرح، او را مینویساند.
اگر کسی منحنی اندیشهی براهنی را رسم کند، چه خواهد دید؟ و چه نخواهد دید؟
هر وقت مرگ میآید، هر وقت حادثهای اتفاق میافتد، براهنی هم از خط ادامهاش بیرون میرود. میشود «خطاش بزن» و خط میکشد بر خودش و بر تصویری که باید اندیشهی او به خوانندهاش بدهد، طوری که این سؤال را در ذهن متبادر میکند که «آیا براهنی سامان فکری دارد؟». تناقض اگر از پس چندین سال رخ بدهد توجیهپذیر است: چرا که زمانه است و آدم را عوض میکند. اما با تناقض زیستن امری دیگر است. مثالی میدهم:
گلشیری پیش از مرگ «مشکل گلشیری در رمان» است و متهم است به سرقت ادبی، گلشیری بعد از مرگ «نهنگ» داستاننویسی میشود. شاملو پیش از مرگ، شاملو بعد از مرگ نیست که «سراسر منظره را با خود برده است».
«من تردیدی ندارم که فروغ فرخزاد بزرگترین زن تاریخ ایران است… من خود نیز قبلن «، شاید در همان حول و حوش مرگ فرخزاد همین حرف را زده باشم.» (۳)
تناقض گوییها همیشه پس از مرگ سر میرسند.
گرچه فروغ فرخزاد هم بعدها کنار میرود و باز یک «بزرگترین» شاعره یا شاعر زن ایران جایش را میگیرد، تا خود جایش را باز به چه کسی بدهد؟ ولخرجی وقتی که از کیسه نباشد کار آسانی است. به خصوص در «بزرگترین» ساختن.
میرسیم به شیرین عبادی. هم مسلک، به اعتبار کانون نویسندگان ایران، به اعتبار ۱۳۴ امضا، به اعتبار همنژاد بودن (!)، هم ریشهگی. با این فرضیات، به چنین حکمی میرسیم:
«تاریخ ایران ورق تازهای خورد. تا حال چنین ورقی نخورده بود با یک رأی زنی بر تارک این تاریخ ایستاد.» (۴)
از وقتی که براهنی از تاریخ مینویسد، نوشتههایش خیلی زود به تاریخ میپیوندد. حوادث بزرگ تاریخی یکی پس از دیگری سر میرسند و از هم سبقت میگیرند. انگار مسابقهای بر سر «ترین»های براهنی در گرفته است، که چه کسی در چه زمانی «ترین» میشود. چرا این همه صفت برتر در واژگان او سر بر میکشد؟
«با آن نیمه آدم شمردنها و پشت دیوار و پرده نگه داشتنها….» (از همان مقاله)
میدانیم که الههای که براهنی در عبادی میبیند، با اظهاراتاش، نظرهایش، گفتههایش، بیشتر پشت پرده بودن را دوست دارد، پشت دیوار یا پشت به دیوار ماندن را میخواهد، او دیوار را دوست میدارد، و دیوار بودن را، دیوار ماندن را. گرچه تصویری که عبادی از خود میدهد بیشباهت به چادر چاقچورهایی نیست که در تصویرهای کتاب «آزاده خانم و نویسندهاش» دیدهایم. براهنی در آینهی نوبل صلح، چه چیزها که نمیبیند: کودکان در کشوری ثروتمند از فحشا رها میشوند، همه از زندان و بازداشتگاه آزاد میشوند، همهی زخمهای تن و روان التیام مییابد، قیام درخشانی به وقوع میپیوندد، ستارهی بخت زن ایرانی رخ مینمایاند و در اوج رمانتیسم تاریخ گذشتهاش، دیگر سر از پا نمیشناسد، همه چیز زیبا، همه چیز خوب، همه چیز سپید و پاک و پاکیزه و دوست داشتنی: «زنی فروتن، با چهرهای دل نشین، شاد و شادی بخش…» (از همان مقاله) و: «چنان وجد آور است که آدم میخواهد به همه تبریک بگوید». (ایضن) دوباره همه متن مینویسند، براهنی همیشه این طور متن مینوشته؟ که اگر شتابزدهگی نوشتارش را کنار بگذاریم، با شتابزدهگی و آشفتگی که در ساختار اندیشهی اوست چه میتوان کرد؟ او با این تبریک و تهنیتها و دوباره به راه افتادنها در تأیید چیزی است که در نهایت برای ادبیات زهر و قیچی بوده است، که ادبیات ما را پشت همان دیوار و پرده نگه داشته، او نمیبیند یا نمیخواهد بداند که ادبیات باید خود را از هر قید و بندی رها کند و گرنه خودش قید و بند میشود، در قیدهای خودش بند میشود، او نمیبیند این حدها را، این محدودشدهها را، او حدهای در راه را نمیبیند و به تبریک گفتن قناعت نمیکند. به دستافشانی بسنده نمیکند. به نوستالژیهای تکراری متن ۱۳۴ نویسنده رضایت نمیدهد. میخواهد، زیاده میخواهد و در واقع کمخواه است، در اصل چیزی نمیخواهد. یعنی نمایشی در جامعهی نمایش. جز بزک آنچه هست.
او از متن حرف میزند اما حرمت متن را فراموش میکند. او پیشنهادی دارد، پیشنهادش از روی شیفتهگی است که آنقدرها هم تازگی ندارد، این شیفتهگی را قبلن هم دیدهایم، وقتی که خاتمی چهرهاش نورانی بود و یکی در او مونتینی را میدید و دیگری هگل را، ولی انگار براهنی تکرار تاریخ را دوست میدارد، یک بار شکل تراژیکاش را، یک بار شکل هجو آمیزش را. پس نسخه میپیچد. روشنفکر ما که این فکرش توجیه روشنی ندارد به تبریک تغرل گونهاش، دعوت نامهای هم ضمیمه میکند که در آن هفتاد میلیون شانهی ایرانی را فراخوانده تا به شکل و سیاقی قرون وسطایی باری به دوش بکشند. باری، بار نامسئولیتی، باری، بار نامسئولیتهای روشنفکران ما را دیگر بار به دوش بکشند. نسل من انگار نسل بارکشها است.
«غمهای بزرگ ما». براهنیِ مرثیهگو که این بار شادی میخواهد و شادی میبیند، از پیش در تدارک مرثیهی دیگری است، تا بعد از علی شریعتی و طالقانی ببینیم این بار برای کدام اسلامگرای اصلاحگرا مرثیه سرایی کند. غم بزرگ او، که دلمشغولی دیگر اوست، مشغلهی قومیت است، تبار، نژاد. اصل و اصلیت. آیا این دیگرانند که او را «بالکانیزه» میکنند و یا خودش خود را این طور میخواهد؟ روشنفکری که هنوز در پس قوم و تبار پرسه میزند چه میتواند بگوید؟ چه دارد که بگوید؟ جز اینکه: «مایهی مباهات همهی ترکتباران در همه جاست…. به رغم ستمی که بر ترکتباران ایران از لحاظ زبانی، ادبی، فرهنگی و حقوقی رفته است، چه تسلای خاطری برتر از اینکه زنی از همان تبار جایزهای به این گران قدری را در سایه کاردانی، همت و استقامت در خدمت به انسانیت از آن خود کرده است.» (۵)
در روزگار ما نویسندهای که به زبان قومی خود عشق میورزد و دائمن تعلق خود را به فرهنگ خود پرچم میکند، خمیرههایی از بدویت در خود دارد و نطفههایی از تعصب و جهل. وقتی که آن روشنفکر و این نویسنده از حقوق بشر، از انسان و از صلح حرف میزنند، انگار جلوی ما جامعهی نمایش در حال بازیگری است.

حاشیهها
۱- پرهام شهرجردی، یکی هست که در این میانه حق با او نیست. کی؟، شهروند، شماره ۷۵۵
۲- حسن زرهی، سخن سردبیر، شهروند، شماره ۸۳۵
۳- کسی که مثل هیچکس نیست، دربارهی فروغ فرخ زاد، گردآوری پوران فرخ زاد، ص ۶۱
۴- رضا براهنی، تاریخ، شیرین عبادی و نوبل صلح، شهروند، شماره ۸۲۹
۵- به نقل از پیام تبریک رضا براهنی، رئیس هیات مدیرهی بنیاد فرهنگ و زبان آذربایجان ایران در کانادا

برچسب: نویسنده: ماهان حسنی تاريخ: پنجشنبه 8 تير 1396 ساعت: 20:26

صفحه بندی