حتی از این شعر که حاملهاش کردهای درد میکشم آنقدر که هر چه از این کیسه آبمیخورم باز تشنه تری و خونخوارتر جفتیست که دل میکَند از رگهام هی دست میبری توی سی سالگیم پیدایم نمیکنی هی تاب میخوری توی اندامم و سوتی که میکشد سرم آب از سرش گذشته و موهایم روی رودخانهها شناور است و انگشتهام شاید شاخهی خشک ِ پشت ِ شیشه هاست که هر جور حسابش میکنم مساوی نیست نمیشود دیگر جفت نمیشود پاهام و من که روی این سطرها از حال رفتهام از نفرتی که به ناف این حفره بستهای نفرینیترم سوتین سیاه مرا شیر میدهی فقط و بیمارستان که شخم میزند لبهام مکندهایست که هر چه خون میخورد سفید نمیشود رویم و دستهای ول شدهات زیر ملافهها حتی برایگهوارهی خالیت هم تکان نمیخورند.