خرید بک لینک

جاسم میگوید: “الله اکبر! ولک، قد آبادانه” و میرود جلوی ریل میایستد تا چمدانها از دستش در نروند. شیرین این بار موهایش را بلوند کرده. کمی چاقتر شده. وقتی بهش گفتم: “میخوایم با تور بریم چین.” فوری ُگفت: ” منم مییام. بانکمون با چینیها مراوده داره. من کلی چینی میشناسم.” دخترش را نیاورد. مازیار را بغل میکند تا شالم را داخل کیف جا بدهم. مازیار با موهای شیرین ور میرود. او را از دو سال پیش که برای عید میرفتیم استانبول میشناسم. داخل صفِ خروجِ فرودگاه تهران، دستِ دخترش را گرفته بود. هر دو، شلوار صورتی پوشیده بودند و کوله داشتند. به جاسم گفتم: “نیگاشون کن، انگار خانومه دست بچگیش رو گرفته.” جاسم گفت: “باز خیالبافی کردی؟” شیرین بند کولهاش را جابهجا میکرد و شالش هی سُر میخورد پایین. وقتی که برگشت، خال کنار چشمش، اولین چیزی بود که باهاش آشنا شدم. با نگاهش شکم من را نشانه گرفت و به دخترش گفت: “ببین خاله نینی داره.” لبخندش شبیه یک آشنای دور بود. این شد شروع آشنایی دوسالهی ما که هر چه پیش رفتیم، شیرینتر شد.
به محض این که خودش و دخترکش روی صندلیهاشان جا گرفتند، شال و مانتوی کوتاهش را درآورد. روی پنجههایش بلند شد و پرتشان کرد ته کابین. بعد کفشهایشان را در آوردند و در تمام مدت پرواز، بدون کفش بودند. همین کارش باعث شد وقتی من هم کفشهایم را درآوردم، جاسم هی لب و لوچه نچیند و مثلا نگوید: “بده، خو مردم چی میگن؟” بعدا فهمیدم، تحویلدارِ سیسالهی بانک است. شش ماهی است طلاق گرفته و میرود تعطیلات. موهای بلوطی، صورت سبزهاش را به چشم میآورد و همین باعث شده بود دهن بزرگش دیده نشود. هر دو آدامس بادکنکیشان را تند و تند میترکاندند و خندههاشان را پرت میکردند بیرون. معلوم بود که موهای وزوزیشان را خیلی دوست دارند. چیزی که من هیچوقت باهاش کنار نیامدهام. طوری سرش با دخترکش گرم بود که نفهمیدم بالاخره موسموس کردنِ مهماندار را نمیدید، یا میخواست او در خماری بماند. البته اینطور وقتها مردها تکلیفِ خودشان را میدانند. یکباره محترم، مهربان و عاشق کمک کردن به خانمهای تنها و بیکس میشوند. در مدت پرواز، یک کتابِ ترکی بیاموزیم در دستش بود و هی به طرف دخترش بر میگشت و میگفت: “بِنیم آدیم شیرین.” و از دخترش اسمش را میپرسید. در مدت یک هفتهای تور، به من و جاسم که هیچجوره نمیتوانستیم با لهجهی جنوبی یک کلمه ترکی بلغور کنیم، خیلی کمک کرد. جاسم محوِ تر و فرزی و سر و زبانِ شیرین شده بود. چیزی که نمیگفت ولی من از برقِ نگاهش میفهمیدم. راستش چند بار هم حسادت تا دم دهنم بالا آمدهبود ولی لگدهای دم به دقیقهی مازیار حرصم را در آورده بود، از بسکه مثل یک پنگوئن در راه دستشویی بودم. وقتی چمدانها روی ریل رسید، شیرین چرخ را جلو کشید، چمدان بزرگ را اول و دو چمدان کوچکتر را به ترتیب روی آن چید، با دخترش یک زیگورات چهار طبقه ساخت و اطرافش را پایید. هی سرک میکشید. من روی یک نیمکت نشسته بودم و خودم را باد میزدم. جاسم دیگر داشت میترکید. اما چیزی نگفت. همه که جمع شدیم، لیدرمان همه را به صف کرد و گفت :”اول میرویم میدان تقسیم.”
شیرین هی شماره میگرفت و دست دخترش را سفت گرفتهبود. هنوز از فرودگاه نزده بودیم بیرون که مردی از پشت شیرین را بغل زد و در هوا چرخاند. همان موقع آدامس دخترش روی صورتش پهن شد. لبهای اورهان (بعدا اسمش رو بهم گفت) هنوز روی لب های شیرین بود که جاسم تقریبا داد زد: “خو یه کمی تندتر قدم وردار”.
***
شیرین، مازیار را به من میدهد و به جاسم کمک میکند تا چمدان ها را سوار چرخ کند. جاسم هی به چینیها نگاه میکند و میگوید: “ولک به هم نخورین. میشکنین.” و به شیرین چشمک میزند. شیرین انگار نه انگار که جاسم حرفی زده، به دور و برش نگاه میکند و برای مازیار زبان درمیآورد. میدانم، مراعات مرا میکند که به جاسم چیزی نمیگوید. فرودگاه پر است از لیدرهای چینی که هرکس یک پلاکارت کوچک را بالا گرفته تا تور خودش را پیدا کند. مازیار را روی چمدانها میگذارم. راه میافتیم. هنوز به ریلی که مسافرها را میبرد نرسیدهایم که یک مرد چینی، از روبهرو، خندان پیش میآید. جاسم میگوید: “ولک مهمون نوازن، اومدن پیشواز.” هنوز حرف جاسم تمام نشده که گل از گل شیرین باز میشود. دست تکان میدهد. مرد نزدیک میشود و میگوید: ” نیها* “. شیرین با مرد جوان چینی دیده بوسی میکند.” لی” با ما هم سلامعلیکی میکند و چرخ چمدان شیرین را میگیرد. موقع خداحافظی درِ گوشم میگوید: “بت زنگ میزنم، رفتی بازار جانماز برا مامانم بگیر.” جاسم موهای مازیار را تند و تند صاف میکند و میگوید: “تندتر قدم وردار خو.”

* نیها به چینی یعنی “سلام”.

برچسب: نویسنده: ماهان حسنی تاريخ: سه شنبه 27 تير 1396 ساعت: 22:49

صفحه بندی