-u2002پسرم، من کرایهام رو حساب کردم؟ برای چند لحظه، راننده خشکش زد. از آینه نگاهی به پیرمرد انداخت. آب دهانش را قورت داد و با صدای لرزانی گفت: نه، حساب نکردی. – ببخشید پسرم، من فراموشی دارم، چقدر میشد؟ -u2002قابل نداره، پنج تومان. پیرمرد بهآرامی یک بسته اسکناس از جیب کتش درآورد، یک اسکناس پنجهزارتومانی جدا کرد و به راننده داد و از تاکسی پیاده شد. راننده نگاهی به اسکناس و بعد به پیرمرد که بهآرامی از تاکسی دور میشد، انداخت. دوباره آب دهانش را قورت داد، اسکناس را در جیبش گذاشت، بوقی زد و سرش را از پنجره اتومبیل بیرون آورد. -کجا حاجی؟ کرایه پس چی؟ پیرمرد برگشت و بهآرامی بهطرف راننده تاکسی حرکت کرد. -ببخشید پسرم، من فراموشی دارم، چقدر