خرید بک لینک
داستانک”چه معنی دارد … “_دِیـوْ اِگرز :: وبلاگ کالج شعر علی عبدالرضایی

وبلاگ کالج شعر علی عبدالرضایی

کالج شعر عبدالرضایى، سازمانى شعرى و شعورى ست که در آن حدودپنج هزار تن از نویسندگان مستقل معاصر، به ویژه شاعران و منتقدان جوان عضویت دارند و مطالب شان در رادیو کالج، مجله فایل شعر و گروه تلگرامى و اینستاگرامى کالج شعر منتشر مى شود

کالج شعر عبدالرضایى، سازمانى شعرى و شعورى ست که در آن حدود سه هزار تن از نویسندگان مستقل معاصر، به ویژه شاعران و منتقدان جوان عضویت دارند و مطالب شان در رادیو کالج، مجله فایل شعر و گروه تلگرامى و اینستاگرامى کالج شعر منتشر مى شود. در این کالج شاعران و نویسندگانى هم هستند که خیلى نام ندارند، یعنى خیلى هاشان از صفر آغاز کرده اند اما از پایه بتون آرمه پى ریختیم، پله ها را چنان دارند یکى دو تا مى پرند بالا که گاهى حیرت مى کنم از اینهمه تیزى، کم مانده مرا هم بزنند و بیندازند! هرگز اینهمه شاعر و منتقدِ چیزفهم سر برنکرده توى ادبیات تیپاخورده ى فارسى، یکى از یکى بهتر، بالا بلندتر! بااینهمه جنونِ سربالا شعر مریضِ فارسى دوباره جامه خواهد درید، دهه ى هفتاد عشق بود اما با این قواى شعرىِ نامحدود، نیمه ى دومِ دهه ى نود بدل خواهد شد به صحنه ى عشقبازى شعر

بایگانی

آخرین مطالب

پیوندهای روزانه

پیوندها

نام کامل داستان:
چه معنی دارد که دستهای توی یک مملکت دور افتاده، سرباز مملکت شما را بگیرند، به گلوله ببندند، از خودرو بیرون بکشند و بعد توی خاک بغلتانند و مثلهاش کنند.
مردیست که مدام وحشتزده بود. نگران و بیقرار بود. این حسها برای مرد بیگانه بود. هرگز چنین ملال نامحسوسی را تجربه نکرده بود، اما این حس یک سالی میشد که دست از سرش برنمیداشت. گاهی وقتها خیلی راحت دور و اطراف خانه قدم میزد و سردرنمیآورد که چرا بیقرار است. هوا صاف و آفتابی بود و همه چیز مرتب، اما مدام بیتابانه قدم میزد. مینشست که کتابی بخواند بعد تندی بلند میشد، فکر میکرد، لازم است به جایی تلفن کند. وقتی سراغ تلفن میرفت، متوجه میشد که لازم نیست به جایی تلفن کند، اما چیزی هست که باید برود دم پنجره و وارسی کند. لازم بود چیزی را در حیاط تعمیر کند. لازم بود با ماشین به جایی برود، لازم بود به سرعت بدود. آن روز صبح عکس را توی روزنامه دیده بود. عکس جنازهی سرباز را که حالا زیر نفربر بود. یونیفورمش آفتابخورده بود و خودش هم، تاقباز و پوتینهایش از شدت آفتاب رنگباخته و سفید شده بود. در حالیکه او توی خانهاش راحت لم داده بود و توی لیوان سنگین گندهای آب پرتقال مینوشید و عکس رنگی مرد مرده را تماشا میکرد. عکس باعث شد توی تنهایی و خلوت خانهاش هاق بزند. عکس را خوب نگاه کرد تا ردی از خون ببیند- سرباز کجاش گلوله خورده بود؟ خونی به چشم نمیآمد. ورق زد، سعی کرد جلوتر برود، نشد، برگشت سراغ عکس و نگاه کرد ببیند از شهروندان کشور دوردست هم توی عکس هستند یا نه. نبودند. بلند شد. دودی را دید که از کارخانهای در دوردست افق به سمت راست موج برمیداشت. نمیدانست چرا آشفته است؟ حس میکرد تیپا خورده، لختش کردهاند و اموالش را بردهاند و به خودش دستدرازی کردهاند. اگر سرباز توی مملکت خودش کشته میشد و مثلهاش میکردند، اینقدر حالش بد نمیشد. وقتی میشنید که دو قطار تصادم کردهاند یا خانوادهای با مینیوَن خود توی دریاچهی زمستانی میسوری غرق شدهاند، چنین حسی نداشت. اما این قضیه در بخش دیگری از جهان بود، این سرباز را از توی ماشین بیرون کشیدهاند، این سرباز تک، این جسم مردهی بیخون که زیر نفربر در خاک غلتیده بود، چرا او را به این حال انداخته بود این تصویر، چرا اینقدر قضیه را شخصی میدید؟ مرد حالا مرتب توی خانه همین حس را دارد. حس میکند سوراخش کردهاند، پیچیدهاند و خشکش کردهاند. چشمهایش از بس توی تاریکی زل زده درد میکند. مرد دود کارخانه را تماشا میکند و هر چند کارهای زیادی مانده که میتوانست به آنها بپردازد، هیچ کدام را انجام نمیدهد.

مترجم: اسدالله امرایی

“Dave Eggers
What it Means When a Crowd in a Faraway Nation Takes a Soldier Representing Your Own Nation, Shoots Him, Drags Him from His Vehicle and Then Mutilates Him in the Dust,”
منبع: www.jenopari.com

نظرات

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

برچسب: نویسنده: ماهان حسنی تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1396 ساعت: 14:04

صفحه بندی