که مثل مرگ
فامیل نزدیک من است؟
دستم آخ
راست کرده تا بی
تنهام کند با جیغ
گذاشته رفته خانه
بی چمدان و کفش
که مثل خمپاره
یک پات اینxadجا و یکی آنxadجا
با جنگ فرار نکرده جز موهات
از پدرت که تازه خاکxad ات کرده
دوستxad ترت ندارم که!
چرا با مرگ ولت کنم؟
پیرتر از آنم که لم بدهد کاناپه
تا آواز بخواند یکی به جات
و چای بریزد صداش
ولت کردهxad ام دختر
مثل شوهرت که با گلوله خوابیده
و برای امروز و فردات
امروز و فرداست که بمیرم
با ضجهxad هات عکس یادگاری ... به یاد داری نگرفتیم؟
و باد که دامن xadات را پایین
میxad خواست دشمن لکنته xadی من باشد
تنها جنگ بود که میxad خواست
«دوستت دارم» نباشی دیگر
نشد!
برچسب: باجور,
نویسنده: ماهان حسنی