خرید بک لینک

روی طرحی از یک داستان جدید فکر میکردم که سر و صدایی از بیرون خانه، صبرم را برید. شلوغ که باشد خروجی مغزم به صفر میرسد و راحت کنج سرم لم میدهد و با فکرهام سکس میکند. از آغوش مادرش رها شده و دیگر خدا نبود. مدتی پی آدم گشت تا به او آشنایی بدهد، اما همه آدم بودند و کسی آدم نبود. هوای آسمان را کرده و دلش میخواست، دوباره از پستانهای آسمان شیر بخورد. تمام بازیهایی که کرده بود،

ادامه مطلب

برچسب: داستانک,بیرون,آغوش,آسمان,هامون,حسینی, نویسنده: ماهان حسنی تاريخ: يکشنبه 26 شهريور 1396 ساعت: 3:11

صفحه بندی