سرمتن :گفتاری در باره "فایل شعر2"

متن مرتبط با «داستانک» در سایت سرمتن :گفتاری در باره "فایل شعر2" نوشته شده است

داستانک " بیرون از آغوش آسمان" _ هامون حسینی

  • نیلوبلاگ

    روی طرحی از یک داستان جدید فکر میکردم که سر و صدایی از بیرون خانه، صبرم را برید. شلوغ که باشد خروجی مغزم به صفر میرسد و راحت کنج سرم لم میدهد و با فکرهام سکس میکند. از آغوش مادرش رها شده و دیگر خدا نبود. مدتی پی آدم گشت تا به او آشنایی بدهد، اما همه آدم بودند و کسی آدم نبود. هوای آسمان را کرده و دلش میخواست، دوباره از پستانهای آسمان شیر بخورد. تمام بازیهایی که کرده بود، ادامه مطلب...

    ادامه مطلب
  • داستانک "قطعیت" _ مریم ناصری

  • نیلوبلاگ

    داستانک "قطعیت" _ مریم ناصری :: وبلاگ کالج شعر علی عبدالرضایی وبلاگ کالج شعر علی عبدالرضایی کالج شعر عبدالرضایى، سازمانى شعرى و شعورى ست که در آن حدودپنج هزار تن از نویسندگان مستقل معاصر، به ویژه شاعران و منتقدان جوان عضویت دارند و مطالب شان در رادیو کالج، مجله فایل شعر و گروه تلگرامى و اینستاگرامى کالج شعر منتشر مى شود کالج شعر عبدالرضایى، سازمانى شعرى و شعورى ست که در آن حدود سه هز...

    ادامه مطلب
  • داستانک «بیرون از آغوش آسمان» _ هامون حسینی

  • نیلوبلاگ

    داستانک «بیرون از آغوش آسمان» _ هامون حسینی :: وبلاگ کالج شعر علی عبدالرضایی وبلاگ کالج شعر علی عبدالرضایی کالج شعر عبدالرضایى، سازمانى شعرى و شعورى ست که در آن حدودپنج هزار تن از نویسندگان مستقل معاصر، به ویژه شاعران و منتقدان جوان عضویت دارند و مطالب شان در رادیو کالج، مجله فایل شعر و گروه تلگرامى و اینستاگرامى کالج شعر منتشر مى شود کالج شعر عبدالرضایى، سازمانى شعرى و شعورى ست که د...

    ادامه مطلب
  • داستانک "پارتنر" – علی عبدالرضایی

  • نیلوبلاگ

    اگر مى دانست که مرگ فقط تنهاترش مى کند هرگز خودش را نمى کشت.ازم مى ترسید، مى گفت هر که بهت نزدیک شده حالا فقط خاکسترش مانده باقى. دوست داشت امتحانم کند اما نمى خواست بسوزد.گفتم نترس! بیا جلو! سینه هات را بِهم بچسبان، سفت بغلم کن! من آنقدر هم که فکر مى کنند سرد نیستم.کاش همانقدر که در درون مى سوختم بیرونم نشان مى داد. کاش اینقدر عصبى و بداخلاق نبودم، مثل بهار بودم، گل مى دادم بى دلیل بى منّت، و در هوا پخش مى شدم مثل عشق.تبعید مثل گور است، دفن مى شوى در حالى که زندگى مى کنى. باید یاد بگیرم به یکى مهربانى کنم، بعد به یکى مهربانى کنم، باز هم به یکى مهربانى کنم، هیچ چیزِ این زندگى، جز این نمى ارزد....

    ادامه مطلب
  • داستانک”قلب رازگو”_ادگارآلن پو

  • نیلوبلاگ

    بله درست است . بسیار، بسیار و شدیدا، عصبی بودم و هستم؛ اما چرا فکر میکنید دیوانهام ؟ آن بیماری حواس مرا نه ضایع و نه کند، بلکه تیزتر کرده بود، از همه بیشتر حس شنواییام را . همهی صداهای زمینی و آسمانی را میشنیدم . صداهای بسیار از دوزخ میشنیدم . پس چگونه ممکن است من دیوانه باشم ؟ گوش دهید ! و...

    ادامه مطلب
  • داستانک”چه معنی دارد … “_دِیـوْ اِگرز

  • نیلوبلاگ

    داستانک”چه معنی دارد … “_دِیـوْ اِگرز :: وبلاگ کالج شعر علی عبدالرضایی وبلاگ کالج شعر علی عبدالرضایی کالج شعر عبدالرضایى، سازمانى شعرى و شعورى ست که در آن حدودپنج هزار تن از نویسندگان مستقل معاصر، به ویژه شاعران و منتقدان جوان عضویت دارند و مطالب شان در رادیو کالج، مجله فایل شعر و گروه تلگرامى و...

    ادامه مطلب
  • داستانک”بدونِ قهرمان”_تی سی بویل

  • نیلوبلاگ

    دستِ آخر، از بختیاری و پشتکار و تعهدِ تزلزل ناپذیرش نسبت به روحِ گلاسنوست، توانست به آنچه میخواست برسد. عجیب بود. تازه دو هفته از ویزای شش ماههاش باقی مانده بود که یک دل نه صد دل عاشق شد، دل و دین را در تندبادِ عشق و عاشقی از کف داد و دید که شوهر کرده است، آن هم به یک آمریکایی. اسمِ مرد یوسف او...

    ادامه مطلب
  • داستانک”کراواتهای آقای ودریف”_تس گالاگر

  • نیلوبلاگ

    پاولا گفت: خدایا، حتی کراوات هم نزده!۱- کراوات را طوری دور گردنتان بیندازید که سر پهن آن طرف راستتان باشد و حدود دوازده اینچ از سر باریک بلندتر باشد.۲- سر پهن را دور سر باریک بپیچید و به زیر ببرید و انتهای آن را طرف راست بگذارید.۳- سر پهن را از روی سر باریک رد کنید و انتهای آن را به طرف چپ ببری...

    ادامه مطلب
  • داستانک”فراموشی”_محمدحسین افشاری نیا

  • نیلوبلاگ

    -u2002پسرم، من کرایهام رو حساب کردم؟برای چند لحظه، راننده خشکش زد. از آینه نگاهی به پیرمرد انداخت. آب دهانش را قورت داد و با صدای لرزانی گفت: نه، حساب نکردی.– ببخشید پسرم، من فراموشی دارم، چقدر میشد؟-u2002قابل نداره، پنج تومان.پیرمرد بهآرامی یک بسته اسکناس از جیب کتش درآورد، یک اسکناس پنجهزارتومانی جدا...

    ادامه مطلب
  • داستانک”سبز”_امیر شمس

  • نیلوبلاگ

    پروژکتورِ لبه ی پشت بام، زورش به سیاهی سیال و لزجی که به همه چیز چسبیده بود، نمی رسید. سکته داشت و روی اعصاب همه رفته بود. نور مهتابی های سالن هم اگر از لابه لای انبوهِ جمعیتی که پشت میزها وول می خوردند، رد می شد، تا نزدیکی پله های حیاط بیشتر نمی رسید. جایی که صف تازه آغاز می شد و تا انتهای حیاط ک...

    ادامه مطلب
  • داستانک”چمدان”_مریم ناصری

  • نیلوبلاگ

    جاسم میگوید: “الله اکبر! ولک، قد آبادانه” و میرود جلوی ریل میایستد تا چمدانها از دستش در نروند. شیرین این بار موهایش را بلوند کرده. کمی چاقتر شده. وقتی بهش گفتم: “میخوایم با تور بریم چین.” فوری ُگفت: ” منم مییام. بانکمون با چینیها مراوده داره. من کلی چینی میشناسم.” دخترش را نیاورد. ...

    ادامه مطلب
  • داستانک”آمدن”_حسین محمدی

  • نیلوبلاگ

    باید : این دفعه نوبت منهشاید: نمیدونم!هرگز: اصلا نمی شههنوز: منتظرم تا بیادهرگز :ادامه ندهیم.می خواهد ولی نمی آید،می بازدهرگز: دیدین دوستان (با تمسخر)شاید :نمی دونم چرا ؟هنوز: بازی نکردیم که؟هرگز :نه.سیگاری روشن می کند و مثل همیشه سراغ یخچال می روداما تماماش کرده استزنگ میزند تا گیرش بیاورد.“...

    ادامه مطلب
  • داستانک”یک مردِ زشت”_مارسلا فونتس

  • نیلوبلاگ

    زن ، لوئیس را در وقت نهار به خاطر دنیل تاوِنز _زشت ترین مرد کشور_ رها می کند. او و لوئیس در کافه مرکزی شهر، جایی که لوئیس از آن متنفر است ، قرار می گذارند. لوییس میزی را کنار پنجره انتخاب می کند که بتواند جای پارک را زیر نظر داشته باشد. یک کامیون قراضه قدیمی در جایی که او می خواسته پارک کرده و او غر...

    ادامه مطلب
  • داستانک”پیانونواز”دونالد بارتلمی

  • نیلوبلاگ

    وبلاگ کالج شعر علی عبدالرضایی کالج شعر عبدالرضایى، سازمانى شعرى و شعورى ست که در آن حدودپنج هزار تن از نویسندگان مستقل معاصر، به ویژه شاعران و منتقدان جوان عضویت دارند و مطالب شان در رادیو کالج، مجله فایل شعر و گروه تلگرامى و اینستاگرامى کالج شعر منتشر مى شود ...

    ادامه مطلب
  • داستانک”دیوار نگاره”_خولیو کورتاسار

  • نیلوبلاگ

    خیلی چیزهاست که به صورت بازی آغاز میشود و شاید مثل بازی هم به پایان میرسد. به گمانم وقتی کنار طرح خودت به تصویر دیگری برخوردی، موضوع خیلی جالب شد. فکر کردی تصادفی است یا کسی هوس کرده باشد. اما بار دوم دیگر فهمیدی غرضی در کار است. از آن به بعد دقیق شدی. حتی دوباره بازگشتی تا نگاهش کنی و در راه تمام...

    ادامه مطلب
  • داستانک”میگی چرا؟”_لنگستون هیوز

  • نیلوبلاگ

    آقایی که شما باشین، تا اون روز من هیچ کار خلاقی نکرده بودم و از اون وقت تا حالا نکرده xadام . یعنی اصلا فکرشم نیستم . اما اون شب روراست گشنه xadم بود. اونم چه جور! دوره xadی کسادی بود و هنوز کارخونه xadهای اسلحه xadسازی وا نشده بود تا دوباره پولxadها به جریان بیفته . هنوز جنگ دوم درگیر نشده بود . داشتم میون ب...

    ادامه مطلب
  • داستانک”شبلی”_ملیکا مصدقی

  • نیلوبلاگ

    ۱ذکر شیخ ابوبکر شبلی رحمةالله علیه نقل است که او بس نمک در چشم میکرد. او را گفتند: آخر تو را دیده به کار نیست. گفت: آنچه دل ما را افتادهاست، از دیده نهان است.و کسی گفت: که چون است که تو را بیآرام میبینیم، او با تو نیست و تو با او. گفت: گر بودمی با او بودمی؛ ولیکن من محوم اندر آن چه اوست.۲ خم ش...

    ادامه مطلب
  • داستانک”سفرِ زمینی جوزف فرانکل و خواب ابدی همسرش آنتونیا در کریتِ نبراسکا”

  • نیلوبلاگ

    بخش یک: قایم شده، مثل قاشقزنها توی لباس مبدل“در سومین روز سفرمان از رودخانهی لاکی فورد به جسدی برخوردیم که تقریبا به تمامی توسط گرگها (که در این نواحی پرشمارند و شبها با صدای زوزههایشان کنسرت میگذارند و بیخوابمان میکنند) خورده شده بود و سرخپوستها هم پوست سرش را کنده بودند… جسد را دفن کر...

    ادامه مطلب
  • داستانک بازی _ساحل نوری

  • نیلوبلاگ

    وبلاگ کالج شعر علی عبدالرضایی کالج شعر عبدالرضایى، سازمانى شعرى و شعورى ست که در آن حدودپنج هزار تن از نویسندگان مستقل معاصر، به ویژه شاعران و منتقدان جوان عضویت دارند و مطالب شان در رادیو کالج، مجله فایل شعر و گروه تلگرامى و اینستاگرامى کالج شعر منتشر مى شود ...

    ادامه مطلب
  • داستانک”خدای لاغر و رنگ پریده”_مایک رسنیک

  • نیلوبلاگ

    خاموش، نزد ِ ما ایستاد، همان خدای لاغر و نزار و رنگپریده که به قلمرو ِ ما تجاوز کرده بود و منتظر ماند تا اتهاماتش را بشنود.اولین کس که از میان ما صحبت کرد، مولونگو بود، خدای مردمان ِ یائو.«روزگارانی بود، دورانهای بسیار دور در زمانهای گذشته، که من شادمان با حیواناتم بر زمین میزیستم. اما بعد، انسا...

    ادامه مطلب